به میخانه و حَرَمسَراها رفتیم
چه کنیم؟ تا نکنیم تنها ماندیم
میان این همه بیگانه تنها شخص، تو بودی
تنها کسی که آمد به خانهاَم تو بودی
از تنهایی و بی کسی به فکر تو بود
هر چه داشته و نداشته از دستم ربود
از پشتِ سر, خنجرزنان آمدی
مرا مَضحَکه و به خِجالَت آوردی
تو و دوستانت پیشِ هم
همه مَستَند و کشیده و گرم
چرا مرا راهیِ آنجا نمودی؟
همه را دست به سینه و ایستاده فرمودی
چه Ice باشد و چه crystal.
هر دو چیزی بیش نیست در خیال
آن و تو، ایشان و همه
تنها کسی که تنهاست، بنده!
از صبح تا شب فقط text
و از شب تا صبح فقط sex
ز نَهالِ جان شود َهدَر
مرا تا جان دارم، باشد خِرَد
۷ سال است که بنده خواسته دوست
ز تو دوستانی داری هر روز افزود
با رفتن به شهرهای دورِ دور
تنها مانده و برگشته به حضور
مرا خسته و آشفته آزمود
تنها ۷ سال است٫ این آزمون
ز دِرَختِ دانش شَوَد پیر
آنچه داشته و نداشته، شَوَد دیر
چه شود تا نَشَوَد، تنها ماندیم؟
چه شََود تا نَشَوَد، ز تو عَقَب مانده ایم ؟