در دل شب… این شَبِ تنها…
صدای خاطرهها میآید با من…
دلتنگی چُنان میرَقصد… آهسته و آرام…
اما قلبم نمیخاند… عاشقی بیپایان…
باد میوَزَد… برگها نجوا میکنند…
یادِ تو میآید… اما نه با خواست من…
من اینجام در… میان سکوت و صِدا…
با دست هایی خالی… از وعدههای دور
تو گفتی حس داری… من شنیدم…
اما من… اینجام بر روی مَرز خودم…
دوستیت چراغی ست… در تاریکی…
نه عشقی که مرا بِ بَرَد… نه پیوندی که مرا بِ بَندَد…
با احترام… با صداقت… با سکوت…
میگویَم: مَرز من… دَست نخورده و روشن…
هر موجی که میآید… آرام میرَوَد…
و من… هنوز خودم… هنوز آزادم…
شب میگذرد… و صبح دمیده می شَ وَد…
نور به پنجرهها میتابد… دلها آرام می شَ وَند…
یادها باقی میمانند… اما نمیچسبند…
دلتنگی میآید… و میرود… من اما ایستاده ام…
من آزادی خود را میدانم… مرزم را میشناسم…
با قلبی شفاف… با روحی آرام…
عشق، هر جا باشد… خودش را پیدا میکند…
و من… با احترام… با سکوت… با مرز…
همراه خودم میمانم…