بالاخره آدما میتونن یکیو پیدا کنن
تمام روحشون رو توی اون جاری کنن
صدایش کنن و تمام انعکاس صدایشان
را در تار و پود لبهایش پیدا کنن
تو آمدی در قالب یک غریبه
به شکل یک مسافر در اتوبوس
با لبخندی صمیمی در صندلی کناری نشستی
پرتو نور های گذران خودرو هایی که میگذشتند
و بازی نور با چهره تو
و دل من که هزار راه میرفت
آن شب آن شب
در لباس یک دوست دیدمت
دیدمت، همچون کسی که هزار سال بود میشناختم
جهان قبل از تو سرد و سیاه وسفید بود
جهان با تو، جهان رنگها و رقصها و نورها
پر از صدای خنده و بوسههای نقرهای
و زمان که گم میشد در میانه کلام ما
حتی نگاهمان حتی سکوتمان هزار راز را به هم میگفت
در این چند روز، عشق در دل ما ریشه دوانید
چشمانت، چراغی در شبهای تاریک
دست در دست، بر لبهی دنیای خیال
هر بوسهات، نغمهای از زندگی میسراید
گفتگوی شبانهمان، رازهای عمیق
هوا پر از عطر عشق، در قلبهایمان میپیچید
زبان خاموش ما، داستانی میگفت
که در هر کلامش، شعری از زیبایی نهفته بود
با تو، زمان گم میشود در آغوش
لحظهها میرقصند بر لبهی احساس
چند روز عاشقانه، همچون خواب
که در آن زمین و آسمان به هم میرسند
.
اما جهان بعد از تو،
جهان سیاه و سیاه و مرگ مرگهاست
در آن سکوت تلخ،
که سایهها به یاد تو میرقصند
و یاد تو، همچون یک زخم کهنه،
در دل شب مینشیند.
کجاست آن نور؟
کجاست آن صدای زندگی؟
در این تاریکی،
فقط یاد تو میدرخشد،
کی می توانم دوباره رنگ ها راببینم؟
در این سکوت تلخ
در آغوش خاطرات
خواب میبینم دوباره برمیگردی